سوز و گداز عاشقانه و بلا – دکتر صابری

سه شنبه 5 اسفند 1393

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سخن در باب سوز و گدازعاشقانه است. غالب ما در بچگی روی دفتر نقاشی خود یک تیر پیکان دار را که نشانه عشق است، وسط قلبی که نشـانه عاشقـی است می کشیـدیم.

همانگـونه که حکایـت شمع و پـروانه را همیشه تصـویرسازی می کردیم. طواف پروانهء عاشق به دور شمع معشوق تا لحظه سوختن و فرو رفتن تیر در قلب عاشق، حکایت از عشق می کند. عرفای ما این حکایات را با تمام وجود بطور واقعی چشیده اند و بعد بیان می کنند. مثلاً در “سوانح العشاق” شیخ احمد غزّالی احساس گرمی شمع عشق را توسط پروانهء عاشق در طوافش به دور معشوق و درک نور و اشراق و سرانجام قرب او به آتش و سوختن و خاکستر شدن وجود او در میان شعله، به زیبایی بیان کرده است. حافظ هم زیبا فرموده است:

تیرعاشق کشق ندانم بردل حافظ که زد
این قَدَر دانم که از شعرترش خون می چکد

به ظاهر نمی داند که این تیر را زده است، اما می داند که این تیر را بعد از عاشقی به او زده اند تا سوز و گدازش زیاد شود. معشوق قصد کشتن عاشق را از برای خود و زنده نمودنش به امر خود دارد.

مرحبا ای مفتوح دل ما
عنبرین از تو خاک منزل ما

تیر برای ترویح دل عاشق و دمیدن حق در شبکه ها و پرده های آن می باشد.

سینه بهر هدف تیر غمت چاک زدم
ناوک غمزه ز تو، هم دل و هم جان از من

اما این تیر چیست و از کیست و از کجا روانه می شود؟ سؤال اساسی است که فقط سالکان عاشق در سیر و سلوک آنرا درک می کنند. نم بشریّت و تن ضعف و خشکیده می شود تا اثری از سالک نماند و روح دل او منوّر می گردد.
عطایی شاعر، عارف قرن هفتم، داستان تمثیلی دارد که خوب این معنا را بیان می کند؛ حمّامی که در حمّام و برای گرم نگهداشتن حمّام، یکسره کار می کرد و ناگاه شاهزاده ای را دید که عزم شکارکرده و به شکارگاه آمده است. عاشق او شد و دل به او داد.

زورش از پا برفت و دل از دست
شد در او از شراب حیرت مست
خون ز سودای دل ز چشمان ریخت
پس به غربال چشم خون می بیخت

تا آنکه آواره صحرا شد، چرا که امیدی نداشت. البته گاهی می آمد با دلی پر درد و به کوی دلبر و معشوق خود پای می گذاشت. ولی معشوق او را بیرون می کرد. تا اینکه متوجّه شد شاهزاده شکار آهو می رود. پوست آهویی مرده را کند و بر تن کرد تا یکبار هم شده دوباره دلبر را زیارت کند. شاهزاده تیری حواله آن آهو کرد و تیر بر قلب عاشق سیه روی حمّامی اصابت کرد و گفت: دستت درست باد، بزن. و در حالیکه چشمه خون از دلش روانه بود رقص در میان خون کرد و این اشعار را زمزمه کرد:

در هوای تو جان و تن بار است
جان فدا کرد عاشق و وارست
من ز تیرت امان نمی طلبم
لیکنم آرزوی دیدار است

او با این حیلت به وصال معشوق خود می خواست برسد. معشوق آمد، آن شاهزاده، عاشق بیچاره را از سر لطف نواخت و در کنار خود گرفت. حمامی جانش در حمام نَفس گرفتار بود و در تون مادیّت می سـوخت. وقتـی او همه را ترک می کند، دست از تن پروری و نفس بر می دارد و به عالم قدس و علوی قدم می گذارد.
سوز و گداز عشق حکایت دردیست که همواره عاشقان از آن نالیده اند و گویای فراقی است که عارفان عاشق و شاعر، زبان به بیان آن گشوده اند و عارفان شاعر به حزن از آن یاد کرده اند و به اشـک دیده، کشتـزار اندوه را آبیاری نموده اند تا به برداشت کلام الهی، این محصول قصّه غم، نائل آیند.

شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افکارها
بجز اشک چشـم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها

عشق سوزها به همراه دارد، ناله ها و اشکها به همراه دارد، غصّه ها و اندوه ها به همراه دارد، عشق دلِ سوختهء عاشق را آتش می زند، می سوزاند و شعله ور می سازد، تا کامل گردد. دل عاشق به شـراره معشـوق می سوزد، و شعله می کشد و خاکستر می شود و دوباره متولّد می شود.

امان، آتش گرفتم یار، بر خاکسترم رحمی
نگاه رحمت از چه سوی ما لختی نمی دوزی

عشق بسان دردیست که درمانش نیست، بسان زخمیست که مرهمش نیست و همراه هجریست که پایانش نیست.

درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث

عشق، مرد عشق می خواهد، سالک می خواهد، و بنابر همین اصل دارای پیروان حقیقی معدودیست.

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشهء ما
کوه ما سینهء ما ناخن ما شیشهء ما
عشق شیریست قوی پنجه و می گوید فاش
هر که از جان گذرد، بگذرد از بیشهء ما

عشق انسان را از همه چیز جز عشق باز می دارد، سوز دلها دارد، تلخیها دارد، اما:

نیست پروا تلخ کامان را ز تلخیهای عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

و این سوز و گداز آتشین را هر کسی نمی تواند درک کند.

ای که نکرده بر دلت ورد محبّت اثری
هر نَفَس آتشی مزن بر دلم از نصیحتی
دل به کسی نداده ای، از پی دل نرفته ای
سیلی غم نخورده ای، می شنوی حکایتی

اما در عوض با همه این احوال و دردها و رنجها، سیر به سوی کمال دارد.

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس

عشق آتشی است که اکثراً می سوزاند، اما سوزندگی آن دلچسب است، چرا که خاکستری که در اثر این سوزندگی به وجود می آید عصاره زندگیست، و سعادت حقیقی نصیب کسی می گردد که از این عصاره – یعنی عشق – بهرهمند گردد، آری این سوز و گدازها و این خون و آتشهاست که فرد را در راه عشق از صافی اخلاص عبور می دهد و عاشق دلسوخته واقعی را از این میان بر می گزیند.

عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد آن که بیرونی بود

حکایت عشق، حکایت ایثار و جان بازی و فداکاریست، در میدان عشق باید معاملت به مال و جان کرد. باید معاملهء زندگی کرد، باید از همه چیز گذشت و معشوق را از جان و دل به گرانبهاترین دارایی های جهان خرید.

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هر دم که دل به عشق دهی خوشدمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

در راه عشق برای آزمایش عاشق بلا از طرف حقّ فرستاده می شود. بابا طاهر می فرماید: بلا تجربه و خالص گردانیدن حق است سالک را از هرگونه غَلّ و غَش، و مغشوش را از انسانیّت.
” اَلبَلاءُ تَجربةُ الحَقّ ” بلا آزمایش خداوند است.
ابتلاء به این بلاها به دو قسم می باشد: یک قسم آنست که واسطه غیر در بین حق و عاشق نیست، انگار مستقیم سالک عاشق به واسطه حق در میدان آزمایش الهی قرار می گیرد یا مخالفت می کند یا بر موافقت او می رود. و قسم دیگر آنست که غیری واسطهء ابتلاء می شود، مثل ابلیس که واسطه ابتلاء آدم شد.
شاید در شرح مطالب بالا بتوان گفت که غزّالی و کاشانی سه مرتبهء وجودی برای عاشق قائل شده اند؛ ابتدا آن است که عاشق در میان خلق است یا به عبارت دقیقتر، روح او با خلق پیوند دارد و هنوز بر خلق نظر دارد، پس مرغیست که از زمین خلق جدا شده و بر فراز آن به پرواز در آمده، لکن هنوز به زمین می نگرد، در این حالت عاشق در پی سلامت است و طالب نیکنامی است. آنچه نظر عاشق را از خلق بر می گرداند و این پیوند را منقطع می سازد، بلا و ملامت است. چنانکه می فرماید: ملامت خلق برای آن بُود تا اگر یک سر مویی از درون او بیرون می نگرد یا از بیرون متنفّسی دارد یا متعلّقی دارد، قطع گردد.
در “کشف المحجوب” هُجوِیری آمده است: بلا و ملامت از آن جهت مفید است که حتی اگر یک سر مویی سالک به بیرون از خود توجه دارد، یا از عالم خارج در او دیده می شود و تغذیه فکری و روحی و ریاضتی میابد، یا تعلّقی به عالم خارج دارد از او قطع شود. در جای دیگر این کتاب آمده: و سُنّت خدای عالم جلّ جلاله بر این است که هر که روی به وی کند، عالم را به جمله ملامت کنندهء وی گرداند، و این غیرت حق باشد که دوستان خود را از ملاحظهء غیر نگاه دارد، تا چشم کَس بر جمال ایشان نیفتد، پس خلق را بر ایشان گماشتند تا زبان ملامت بر ایشان دراز کردند.

این کوی ملامت است و میدان هلاک
وین راه مُقامران بازندهء پاک
مردی باید، قلندری دامن چاک
تا برگذرد عیاروار و چالاک

آری عزیزان این کوی عشق، کوی ملامت و بلاست، و قماربازان عشق در این راه قدم برمی دارند، شیخ نجم الدّین رازی در شرح این ابیات آورده است: اینجا کوی سرزنش و ملامت و میدان هلاکت است، این راهی است که باید مغز و جان را در قمار عشق باخت و پاکباز شد، چه رسد به ملامت خلق، پس از اینکه عاشق از کوی نیکنامی رانده شد و نظر از اغیار برید و از بیرون به درون روی آورد، دچار اسارت دیگر می گردد، و این بار اسیری او به خود است، یعنی به صورت عاشقی، دچار نوعی گبریت و تکبّر می شود، عاشق در این مرتبه در بند دوئي است. هم جمال زیبای معشوق را می پرستد و هم اهریمن خودی خود را، عاشق روی در معشوق آورده، اما قیام او هنوز به خود است نه به معشوق، این عشق هنوز خام است.
شیخ در فصل هجدهم “سوانح” می نویسد: خود را به خودِ خود بُوَد خامی بدایت عشق است، پیداست که عاشق باید از راه نیست شدن از خود و هست شدن به معشوق، پیوند خود را با خودیِ خود به کلی قطع کند، اما چگونه؟
شیخ در اینجا از صمصام غیرت نام می برد، که شاید همان بلا و جفایی باشد که معشوق بر سر عاشق می آورد. عاشق را از خودش می ستاند، آنچنانکه می فرماید: بلا و جفا منجنیق معشوق است که با آن قلعهء خودی عاشق را می گشاید.
پس همّت عالی لازم است در راه کشیدن بلایا و رنجها، که در نهایت منجر به گشوده شدن قلعه خودیّت است. عاشق در اینجا ولایت معشوق را می پذیرد و خود را به معشوق می سپارد و قیامش به معشوق و مولای خود می گردد. چنانکه کاشانی می فرماید:

پس بلا منجنیق معشوق است
که کَنَد قلعه وجود تو پست
تا نباشی تو جمله او باشد
بد نمانَد، همه نکو باشد

در اینجا عاشق معشوق می گردد، چنانکه مجنون را گفتند که لیلی آمد، گفت من خود لیلی ام و سر به گریبان فرو برد.  عاشق در این مقام دیگر در حزن و اندوه نیست. اینک او به مصر وجود خود یعنی بارگاه عزّت معشوق رسیده است، از اسارت و امارت درآمده است، بنابراین او در حکم زمان نیست، بلکه ابوالوقت باشد، اینجاست که گویند عاشق مویی شده در زلف معشوق.
این مقام، مقام توحید است، اما مقام وحدتی هم هست، بلای سوم که از طرف نقطه عشق هست، صورت عاشقی و صورت معشوقی را محو در عین عشق می گرداند، پس از نفی خلق و فنای عاشق، اکنون زمان محو صورت عاشق و معشوق هر دو در حقیقت عشق است، این حقیقت عشق را سالک در دل معشـوق می یابد و تمام توجّـه را به خود عشـق معطوف می گرداند.

*********************

بلا تازیانه سلوک عاشق است. بلا همان تیرعاشق کشی است که بر دل سالک عاشق، از سوی محبوب الهی زده شده است. عشق موجب می شود که عاشق، عقل معاش خود را از دست بدهد و مجنون شود، و سپس صفات او مبدّل گردد. این تبدیل صفات، همان پوست انداختن است. همانگونه که آن حمامی سیه روی، آهو صفت و سفیدروی شد. عطّار در”منطق الطیر” در بیان وادی عشق می آورد: مجنون پوست گوسفندان لیلی را پوشید و به میان گوسفندان او رفت، تا بوی لیلی به مشامش برسد.

سوی لیلی ران رمه من در میان
تا بیابم بوی لیلی یک زمان
تا نهان از دوست زیر پوست، من
بهره گیرم ساعتی از دوست، من

صفات او می خواهد مبدّل گردد به صفات لیلی. این تبدیل صفات، همان پوست پوشیدن است. مرحله محو صفات است. عاشق با محو صفات، قدم در راه جانبازی در راه معشوق می گذارد.

عشق باید کز خرد بستاندت
پس صفـات تو مبدّل گرداندت
کمترین چیز در محو صفات
بخشش جان است و ترک ترکها

عطّار داستان عشق مردی را هم می آورد که عاشق ایاز گشت و در راه عشق او جان باخت. این همان کرشمه معشوقی پیر است که غزالی می فرماید. با این کرشمه از وجود خود نیست می شود و هست و قائم شده او به وجود معشوق. عاشق برای نیست شدن از خود محتاج بلایی است که از عشق بدو می رسد و جفایی است که معشوق با وی می کند.
گفتیم بلا و جفا در حقیقت منجنیق معشوق است، برای گشودن قلعه خودیّت عاشق و از همین جاست که معشوق از کمان ارادت و دوستی و عنایت خود تیری بسوی عاشق رها می سازد و او را برای خود می کشد. “مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشقَنی قَتَلتَه و من قَتلَته وَ اَنا دِیته”. هر کس عاشق شد، از برای خود کشت و خودش دیه او شد. پس عاشق نباید از این تیر عاشق کش گریزان باشد، بلکه اگر براستی خواهان وصال و یکی شدن با معشوق و پیر خود است، باید شرایطی را رعایت کند:
اول اینکه عاشق فقط به تیر باید نظر داشته باشد، نه به علت و انگیزه معشوق، یعنی کاری نداشته باشد به اینکه تیری که معشوق از کمان ارادت خود به او می زند از روی جفاست یا وفا. چه در این مرتبه که عشق کاملا متحقّق شده و سراسر وجود عاشق را فرا گرفته است، بقول هجویری: وفا چون جفا باشد و جفا چون وفا.
غزّالی در “سوانح” می فرماید: بلا و جفا قلعه گشادن است. منجنیق اوست، در پستی تویی تو، تا تو او باشی، تیری که از کمان ارادت معشوق رود، چون قبله تویی تو، آمد گو خواه تیر جفا باشد یا وفا. عطایی می فرماید:

گر تو از عاشقان قلاشی
کم از گلخنی چرا باشی
عاشقی با بلاکشی باشد
کار مجنون مشوّشی باشد
چون تویی تو شد بدل به صفا
خواه تیر جفا و خواه وفا

آری عزیزان عاشقی شیوه رندان بلاکش است و عشق از اول سرکش و خونی است و سالکان از آن حمامی که قبلا گفتیم کمتر نیستند.
شرط دیگری که عاشق باید رعایت کند، باید بداند همانگونه که معشوق قصد جان او کرده است و می خواهد عاشق را به وصال خود برساند، و برای این مقصود تیردر کمان گذاشته و هستی عاشق را هدف ساخته و در این هدف گیری همه توجّه خود را به او معطوف ساخته است، سالک عاشق نیز باید خود را به پیرش بنمایاند و خود را در معرض تیر او قرار دهد، یا به اصطلاح سینه خود را سپر کند و دریغ ننماید.

تو کمان کشیده و در کمین
که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین
که خدا نکرده خطا کنی

سالک وقتی وصال مولا را در درون خود جستجو می کند، مشاهده خواهد کرد که؛ نه تنها صورت پیکر معشوق بر عاشق مستولی است، بلکه اصلا خود پیکر جان عاشق است. یعنی سراسر درون جان عاشق باید تبدیل به معشوق شود. حقیقت و غایت درونی عشق همین است. وصال هم یعنی یگانگی با معشوق و رسیدن به نقطه صفر عشق، که اثری از عاشق نمانده باشد.

همه جا کشی می لاله گون
ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ما که خون
به دل شکسته ما کنی

اگر همگی او روی در تو تا نیاورد، می تواند تو را از خودت در اندازد؟
بقول غزالی: همین عدم اعتنای عاشق به انگیزه معشوقش نشانه کمال عاشقی است. حافظ هم فقط به آن تیر عاشق کش نظر دارد نه به انگیزه تیرانداز، اینست که سینه خود را سپر کرده است. نتیجه می شود: این تیر سینه او را شکافته و به قلبش اصابت کرده است و در اوج عاشقی این سخن را بر زبان جاری ساخته است. به قول سعدی:

تو شهی و کشور جان تو را
تو مهی و ملک جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را
که نظـر به حال گدا کنی

احساس سالک عاشق باید آه خونین خوشی باشد. با لبی خندان و دلی بریان و چشمی گریان از شوق، به پیشواز مولایش برود و عرض کند:

جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم
این متاعیست که هر بی سر و پایی دارد

در “بشارة المؤمنین” آمده است که: حال مؤمن باید این باشد که از جانب خدای او آنچه بشود خیر خود را در آن داند و هرگاه در اذیت خلق خیر خود بیند یا داند، به هیچ وجه مبارزه نخواهد کرد و باید مؤمن ملتفت باشد که آنچه بر او وارد می آید یا به واسطهء آلودگی آن پیوند است به هواهای نفسانی که فرمود: ” وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَيْديکُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ کَثيرٍ “(شوری – آیه ۳۰) یعنی چون آلوده دارید آن متاع ما را و ما هم مضایقه یا دریغ داریم، درباره متاع خود که بخواهد آلوده شود به ظلمت جهل ظلمانی و کدورت نفس کُشتنی، گاهی چوبی بر سر شما می زنیم که قدری از آلودگی پاک شوید و بسیاری را چشم پوشی کنیم که در آخر به صدمات پاک شوید یا خود ملتفت شوید و پاک نمایید، پس بعضی از بلایا عذاب است برای تخلیهء خود انسان.
عذاب با بلا قدری تفاوت دارد، عذاب برای تخلیهء انسان از آلودگیها و کثافات نفسانی است، انسانی که مردود حقّ تعالی است، باید به عذاب مبتلا گردد تا مورد رحمت الهی قرار گیرد، و آنها که آلودگی جهل و نَفْس برای آن پیوند ندارند، بلیه ای پیش پای آنها گذارد که از پستی که آن هم آلودگی است به نقصان نسبت به مقام اعلی برتر آیند، تا درجهء آنها بلند شود و از نقصان و قصور درجه بیرون آیند، و چون ابتلائات الهی موجب غفران ذنوب و پاکی آن پیوند و سبب دخول بهشت است، خداوند فرموده است:
” أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتي‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ ”
می پندارید که به بهشت خواهید رفت؟ در حالی که هنوز آنچه بر سر پیشینیان شما آمده، بر سر شما نیامده. به آنها سختی و رنج رسید و متزلزل شدند تا آنجا که پیامبر و مؤمنانی که با او بودند گفتند: یاری خدا کی خواهد رسید؟ بدان که یاری خدا نزدیک است. (سورهء بقره – آیه ۲۱۴)
امام جعفر صادق(ع) فرمود: مؤمن اگر در دنیا از بلا ایمن نمی باشد، لیکن از کوری و شقاوت ایمن می باشد. و در خبری هست که سخت ترین مردم از حیثیت بلا انبیائند. پس کسانی که پست ترند از آنها، پس مشابه ترین خلق به آنهایند.
بلا برای تصفیهء کامل و ارتقاء درجه مؤمن است، و اینجاست که این راه متفاوت می گردد از عذاب.
دو دانش آموز کلاسی را در نظر بگیرید، معلم از اینها امتحانی می گیرد. یکی اصلا قبول نمی شود، و معلم او را تنبیه می کند، و دومی قبول شده است، ولی نمره عالی نگرفته است. معلم او را هم تنبیه می کند. تنبیه اول برای فردیست که مردود است و می خواهد قبول گردد و این تنبیه حکم عذاب را دارد. تنبیه دوم برای ارتقاء نمرهء محصّل خوب است، که به آن بلای معلم می گویند.
امام جعفر صادق(ع) در جای دیگری می فرماید: خداوند چون بنده ای را دوست دارد، فرو می برد او را در بلا و ما و شما صبح را شام می کنیم در بلا. هر که در این درگه مقرّب تر است، جام بلا بیشترش دهند.

حضرت شاه شهید علت ابتلاء مؤمن به بلا را اینگونه می فرماید: ابتدا در تعریف مؤمن می نویسند: مؤمن آن کسی است که شاخهء طوبی شجرهء الهیّه به واسطهء بیعت ولویّه و قبول دعوت باطنه به او وصل شده و چون رشته ولایت، نفیس و پاک می باشد و می خواهد مؤمن را به اصل خود برساند و ملاک، فعلیّت اخیرهء مؤمن می باشد و شخصیت شخص به فعلیّت اخیره است، یعنی فعل آخری مؤمن ملاک است، و اعمال گذشته ملاک قرار نمی گیرد، این شاخه طوبی ولایت که محبوب خداست، شخص مؤمن را هم محبوب خدا می کند و به واسطهء این محبوبیّت چون معشوق پیوسته می خواهد روی عاشق به طرف او باشد و راضی نیست که آنی روی عاشق به جانب غیر باشد و پیوسته می خواهد که مؤمن نظر به مولای خود داشته باشد و از او روی گردان نباشد و از این جهت مؤمنین را تکلیف و اختیار فرموده که ذکر و فکر بسیار و بیداری سحر کنند، که معیار طاعت و معصیت ذکر و غفلت از ذکر عین گناه است. پس مادام که بندهء خدا در ذکر خداست در طاعت است، به هر کار که مشغول باشد و چون به غفلت آید در معصیت است، به هر کار که مشغول باشد.

**********************

دلهای سالکان بواسطه جذبه جمال مولا کشیده شده به مرکز عشق. البته هرچه از این کشش و جذبه گفته شود، بیشتر بر آن پرده افکنده می شود. سوز و گدازهای عاشقانه هم همینطور است. چرا که کلمات فقیرتر از آنند که بتوانند حالت سوز و بلای عاشقانه را وصف کنند و به قول حکیمی؛ کسی که خود بخواهد اینها را وصف کند، هرگز عشق را نشناخته است.

عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست
عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

بهرحال در بیان عشق و حالات آن، زبان الکن است.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

منتها ما از جانب خود سخن نمی گوییم، بلکه سخن بزرگان را مطرح می کنیم. شایسته ترین معیار برای درک حقیقت عشق همان درد و سوز و گدازهای عاشقانه است که همراه بلا می باشد. همین سوز و گدازها عشق را پایدارتر می کند در وجود سالک. این سوز و گدازها از طرف دوست است. او ذکر خودش را به ما داده و لیاقت والایی می خواهد که یار ما را برگزیده است. با این یاد و سوز و گداز، سالک مرحله به مرحله بالاتر می رود.

هرکه نه گویای تو خاموش به
هرچه نه یاد تو فراموش به

این یاد ابتدا از طرف او بوده است. تیری که روانه کرد، طالب را سالک عاشق کرد. این تیر آه خوشی از نهاد و دل سالک بیرون آورد.

یک تیر به نام من ز ترکش برکش
وانگه به کمان سخت خویش اندرکش
گرچه نشانه خواهی اینک دل من
از تو زدن سخت و ز من آهی خوش

این کمان با ابروی معشوق پیوند خورده است، این ابرو گوشه چشم و اشارتی از جانب محبوب بر دل عاشق اوست.

تیری ای دوست برکش از ترکش
پس به ابروی چون کمان درکش
هان دلم، گر نشانه خواهی
زدن از تُست و از من آهی خوش

تیر عاشق کش از جمال الهی معشوق که تجلّی حقّ عاملش بوده، بیرون آمده است.

ابروی مقرونت ای دلبر کمان اندر کشید
ناوک مژگانت ای جانان دل و جانم بخست

و به قول عطار:

خنجر خون ریز او خونم بریخت
ناوک سر تیز او جانم بخست

یا:

از کمان ابروش چون تیرمژگان بگذرد
بر دل آید چون ز دل بگذشت از جان برآید

غمزه معشوقی، خود صد تیرجفاست، که بر دل عاشق روانه می شود. اگر جفاکاری و خونریزی معشوق است از جلالت و عزّت کبریایی اوست.

چشم خونریز تو از غمزه تیز
چشم این سوخته خون افشان کرد

این تیر تازه یک غمزه اوست. به قول عراقی:

خون ما ز ابرو و مژگان ریختی
تیر به زین در کمان نتوان نهاد

عاشقان را به این تیر، که غمزه و نازمعشوقی است، زده اند. این تیر همانگونه که قبلاً گفتیم تیر بلاست. وقتی حافظ می فـرماید: بگشـای تیـر مـژگان و بریز خون حافظ، یا وقتی که از تیر غمزه یاد می کند و می گوید: ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها بگشادی، یا آنجا که می گوید:

بُتا چون غمزه ات ناوک فشاند
دل مجروح من پیشش سپر باد

همو تیر بلایی است که از یک پلک چشم مولا زده شده است. عاشق با سیر در ساحت جان یا صحرای روح، این معانی را در می یابد، چرا که صفاتش آرام آرام به صفات معشوق تبدیل می گردد. جایی متوجّه می شود چه شرابی از دست معشوق گرفته و نوشیده. شرابیست الهی که بدمستی آن موجب ریزش بلا بر سرسالک عاشق می گردد. جایی متوجّه دُرّ و جواهری گرانبها می شود که از لب لعل معشوق گرفته و او آب حیات در کام عاشق می ریزد. همانگونه که عطار می فرماید: گر لعل لب تو آب حیوانم داد. و گیسوی معشوق، کمند عقل و زلفش دام راه عاشق بیچاره است. زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست. به قول سعدی:

ابروش کمان قتل عاشق
گیسوش کمند عقل داناست

چشمی که سرانجام جان عاشق را می ستاند، چشم معشوقی خداوند است. چشم مولا چشم خداست.

بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشقی سِحر آفرین است

در قسمت دوّم بحث بیشتر به بلا بپردازیم. گفتیم این بلا هست و عاشقی هم شیوه رندان بلاکش است تا تقرّب بیشتری یابند.
حضرت شاه شهید در “بشارت المؤمنین” به بلا و چرایی آن برای سالکان مفصل می پردازند؛
از آن جهت که معشوق روی بنده را به جانب خود می خواهد، و مؤمنی که روی به خدای دارد، آن کار برایش سود اوست و مولا هم زیان او را نخواهد، گاهی بر مؤمن فرد موذی می گمارد تا او را اذیت کند، که به واسطهء اذیت آن موذی آن روی عاشق به جانب خلق آید و او از دنیا منزجر گردد و به واسطهء این انزجار، روی دل را به جانب خدای گرداند، آنچنانکه مولوی فرموده است:

یار تو چون دشمنی پیدا کند
گُرِّ رَشک و حِقْد او بیرون زند
تو از آن اَعراض او افغان مکن
خویشتن را ابله و نادان مکن
بلکه شکر حقّ کن و نان پخش کن
که نگشتی در جوال او کُهُن
این جفای خلق بر تو در جهان
گر بدانی گنج، زر آمد نهان
خلق را با تو چنین بدخو کند
تا تو را ناچار رخ زان سو کند

ممکن است امراض و نقایص بدنی بر مؤمن وارد آورد، که او را از خواهشهای حیوانی ممنوع دارد و روی سالک به جانب نفس و خواهشهای حیوانی نرود، یا آفتهای مالی به مؤمن برساند که او را ناچار به جانب خود کشاند، یا او را به فقر و فاقه گرفتار کند که ناچار از خواهشهای نفسانی دست بردارد و روی به جانب او آورد، یا مصائب نزدیکان و خویشان او را منزجر سازد از توجه به نَفْس و انصراف از حقّ، وگر هیچ یک از اینها نباشد، همّ و غمّی از غیب بر دل او وارد آورد که سالک را به جانب خود روانـه کند. پس چـون ابتلائات الهی محـض دوستـی مولاست که بنده عاشـق را می خواهد از زندان نفس منصرف کند و به جانب ایوان روح حضرت مولی کشاند، بندهء سالک مؤمن نباید از بلایا دلتنگ و محزون و شاکی باشد، بلکه در بلا شادان و شاکر گردد که آن بلا را نعمت داند. حضرت شاه در ادامه می فرماید: آن بلاها چشم دل را باز کرده و عواقب امور را دیده و به آواز بلند سالک گوید:

نالم و ترسم که او باور کند
از ترحّم جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

و چون سالک لذّت نتیجه بلا را به ذوق و وجدان درک کند، با وجد و سرور گوید:

در بلا هم می چشم لذات او
مات اویم، مات اویم، مات او

یا شیخ بهایی فرموده است:

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید
بر دل بهایی نِه هر بلا که بتوانی

شیخ احمد غزّالی طوسی در “سوانح العشّاق” عشق را به حقیقت بلا می داند، و انس و راحتی سالک را غریب می داند، می فرماید: عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت بر او غریب است، زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یکی بودن است.

بلاست عشق، منم کز بلا نپرهیزم
چون عشق خفته بُوَد من شوم برانگیزم

یعنی عشق در حقیقت آزمایش و گرفتاری و مصیبت و در عین حال امتحان دوستان است، لذا در آن انس یعنی خو گرفتن و آرامش و قُرب به مولا که ظهور الاهی در قلب بنده است وجود دارد.
صاحب “اللُمَع” می گوید: بلا عبارت از ظهور امتحان الهی مولی نسبت به بندهء خود است، به واسطهء ابتلا کردن آنها به ابتلائات، از قبیل رنج و مشقّت. هر چند بلا بر بنده قوّت پیدا کند، قربت زیاده شود و بلا لباس اولیاست و غذای انبیاء، پس هر که رتبت وی عالیتر، بلای وی تمامتر و هر که به حقّ نزدیکتر و دل وی صافی تر، نَفْس وی به دست دشمن گرفتارتر.
شارح “سوانح العشّاق” می گوید: هوای قیام ذات خود عین آسایش هر وجود است و عشق در کشاکش جذبات نه قیام ذات گذارد و نه تعلّقات او. باید پس از انقطاع تعلّقات و خرابی خود، سالک عین بلا می گردد. بابا طاهر می فرماید:

یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد

بهرحال عشق بلایی زیباست که هم درد است و هم دوا، و این عین تسلیم و رضاست.
درخت عشق در زمین دل می روید و به آب نیاز دارد و سالک با اشک چشمانش آنرا آبیاری می کند. اگر عشق گاهی خوشی به همراه دارد که شوق وصال می باشد، گاهی هم ناخوشی و اندوه با خود دارد که غم هجران است، ولی برای سالک در هر حال، خوشی و شادمانی است که شادی و غم، خوف و رجا را به هم پیوند می دهد و با عشق فتنه انگیز و حسن انگیز می آمیزد.

رقص و بازی بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند

یا جای دیگری شاعری می فرماید:

عشق دریای حیرت است و هلاک
عاریت را نماند زان ره پاک
اصل ترکیب او ز رنج و بلاست
انس راحت در او غریب و هواست
هر که در وی طلب کند یاری
کار او روز و شب بود زاری

در فصل هفدهم “سوانح” شیخ احمد می فرماید: چون عشق بلاست، قُوت او در عالم از جفاست که معشوق کند، آنجا که علم نَبْود، خود حقیقت قُوتش از یکی بُوَد، یعنی چون عشق آزمایش و گرفتاری و مصیبت است، غذای عشق در عالم یا از جهت علم که در واقع دویی است، از جفا بر عاشق یعنی پوشانیدن دل سالک از معارف و مشاهدات نتیجه ای ندارد، ولی اگر دویی از میان برود و یگانگی و وصال حاصل آید، در اینجا غیری نخواهد بود و ابتلا و سختـی از میـان برداشته خواهد شد، عین القضات همدانی می فرماید: روا بود که معشوق عاشق را در منجنیق بلا نَهَد و در آتش وِلا اندازد، تا لوس انحرافی که از بت رویان خود حَشر کرده است، از وی زایل گردد و دولت تسلیم سالک حاصل آید، جفای معشوق برون انداختن عاشق است از استغراق خود، یعنی وی را به معرفت وی مشغول کند.

 


پایان



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

156 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>