هیبت و انس، میوهء قبض و بسط – دکتر صابری

هــــو
١٢١

سخن درباره هیبت و انسی است که میوه و ثمرهء قبض و بسط است. هیبت و انس دو حال حقیقی سالکین الی الله است.

ابتدا از هیبت می گوییم. هیبت نتیجـه قبـض و گرفتگـی دل سالک است. هیبت از حال حیرتی بوجود می آید که عقل سالک از بیان چیزی که او با دل دیده است قاصر است.

جلالت و عظمت الهی چنان سراسر دل را فرا گرفته که در واقع سالک غایب می گردد. او دیگر در میانه نیست، چرا که قالب مادّی و خیالی انسان متوهّم شباهتی با خداوندش ندارد. در این میانه قلب انسان معنوی و روحانی با خداوند ارتباط دارد.

“اَنا عِند المُنکَسِرَه قلوبهم”. من در دلهای شکسته ام.

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم، جانی و صد آه

این هیبت مولا گدازنده دلهاست، همانگونه که محبّتش گدازنده جانهاست. شوق او گدازنده نفسهاست. او بر دل و جان سالک آه سوزاننده را به ارمغان می آورد.

جنید(ره) می فرماید: از سری سقطی شنیدم که سالک یابنده به جایی می رسد که اگر با شمشیر بر صورتش بزنی احساس نمی کند.

سالک در حال قبض به هیبت می رود و به عظمت می نگرد و همه وجود خود را درد و گداز می بیند و در غیرت حقّ و مولای خود به سر می برد. قبض هم حزنی است که شکستگی دل در سمت چپش و سکوت سالک را در سمت راست به همراه دارد. دیده سالک نظاره عشق حق را در اوج عزت و عظمت کرده است. او با سوز و عشق می خواهد این رابطه پایدار بماند.

او از دست تفرقه در وجود و موجودات متکثّر دلش به تنگ آمده و می خواهد همه را در یک حقیقت جمع نماید. فنای عبد و اندراج(2) او در حقیقت که ربش می باشد از نتایج قبض می باشد.

انگار خدا مرا در مقابل خود و خوف و ترسی که دارم قرار داده است تا از خودم فانی شوم و به امر ربّم قیام نمایم. آنقدر این موضوع قبض دل سالک در مبحث هیبت الهی مهم هست که اجازه دهید از ابتدا آن را واکاوی کنیم.

قبض خوفیست که تازیانهء خداست، که ادب کند فقیری را که از درگاه او رمیده باشد، چراغ دل است و آنچه در او بود بدان می توان دید، از هر شرّی سالک را مبرّا می کند.

باز عرض کردیم قبض و بسط دو حال هستند که بعد از ترقّی بنده از خوف و رجاء پیش می آیند، قبض نوعی گرفتگی دل است و بسط نوعی گشایش دل، قبض نوعی اندوه دائم است، نه زودگذر و فریبنده. اینجا اهل قبض از نفس خویش بیشتر می ترسند و از عباداتشان، تا از گناهان و فریبکاریهای دنیا و شیطان.

قبض خوفیست از این قوّت علم به مجاری احکام الاهی، یعنی عبادت و رکوع و سجود سالک با معرفت صورت می گیرد. برای مثال رکوع که علامت ادب است، ادب حقیقی و درونی، حدّ اعلایش اینست که در برابر خدا و مولای خویش، سالک خود را خاک حساب می کند. سجود به فرمایش امام جعفر صادق(ع) علامت تذلُّل و بیچارگیست، و حالت قرب است، کمال تذلُّل و قرب درویشی اینست که به خاک بیفتیم و عرض کنیم؛ مولای من می دانیم چیزی نبودیم و چیزی نیستیم، تو ما را چیزی کردی، شیئی شدیم و حالا می خواهی آدممان کنی، اظهار کوچکی و بندگی و خاکساری، یعنی اینکه با خاک برابریم، تو ما را از خاک برداشتی و بلندمان کردی و نَفْخهء روحانیّت و رحمانیّت را در ما گذاشتی، این را سالک اگر با حال قبض بگوید معرفتش بیشتر گردد و به زبان دل عرض می کند؛ درونم و قلبم در مقابلت ذلیل و کوچک است و در مقابل سلطه و سلطنتت همیشه لرزان و دل نگرانیم. اهل قبض قلب حزینی دارند، دستها به زانو رسیده و گردن افتاده و عرض می کنند؛ اگر مولای من گردنم را می خواهی بزنی و جان مرا هم بگیری در اختیار توست.

درد دل مرا نکند به، دوای خلق

بیماری خدا به است از شفای خلق

یا:

وقف تو کرده ام من،جان و دل و سر و تن

در خدمتم سراپا،تا جان ز تن برآید

اهل قبض تا صبح آه می کشند که در این سحرها همهء مؤمنین و مخلصین جلو زده اند، قافله شان رفت و من ماندم.

نهایت تذلُّل وَلو یکبار در عمر به سالک دست دهد، آن موقع می فهمد و احساس می کند قلبش متعلّق به دیگریست و دیگر افکارمان جایی نمی رود، این حالت را تقرّب می گویند، یعنی دور از او نیست.

در قربانگاه نفس و بزنگاه حقّ به مقام قرب رسیده است، اما ما ضعیفیم و حتی اهل قبض هم نیستیم و عرض می کنیم: “اُحِبُّ المُؤمِنینَ وَ لَسْتُ مِنْهُم”. ادای ایشان را در می آوریم.

پریشان نیستی میگوی پریشان

از ایشان نیستی میگوی از ایشان

نکته بعدی آنکه؛ اهل قبض دلشان حرکت می کند از هیبت مولایشان، آنجا دل تباه نمی شود و ضایع، تقلیب پیدا می کند و روی می کند به او، تقلیب نوعی دگرگونی و دیگرگونیِ دل است به طرف انوار حقّ.

در اینجا سالک می گوید “اَنَا عَبْدُ الذَلِیل”، بنده ذلیل تو هستم یا مولا. پا روی ما گذاری انگار روی همان خاک گذاشتی که ما را از او آفریدی، خدایا تو ما را آفریدی، رها مکن، ما گنهکاریم، حال انابه و بازگشت داریم به سوی تو، کجا برویم.

“مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى”(طه – آیه ۵۵)، شما را از زمین آفریدیم و به آن باز می گردانیم و بار دیگر از آن بیرون می آوریم.

اینجا احساس می کنیم که دیگر در حضور هستیم و به او سلام می دهیم، از همان جایی که ما را خلـق کرد، به همان جا بر می گرداند.

نکته دیگر در باب قبض آنست که حال فراق است، همانطور که ذوالنّون مصری می فرماید: دیوانه شده ام از بیم فراق وی. رخ او زرد گشته بود.

ابوسلیمان دارانی گوید؛ قبض خوفیست که اگر از دل مُفارقت کند آن دل ویران می شود، قبض حال تحیُّر بر درِ غیر خودش است و حتّی چشم داشتن به عقوبت هم هست.

ای رهنمای گم شدگان، اِهْدِنَا الصّراط

ای نور چشم راهروان اِهْدِنَا الصّراط

یا:

در دوزخ هــوا و هـوس مانـده ایم زار

گم کرده ایم راه جِنان اِهْدِنَا الصّراط

بگذشت عمر در لهو و لعب و بی خودی

شاید تــدارکـی بتوان اِهْدِنَا الصّراط

گم گشت فیض و راه به جایی نمی بــرد

ای رهنمای گمشدگان اِهْدِنَا الصّراط

همانطور که گفتیم در قبض، در عین فراق و جدایی، نوعی وصال و حضور هم هست، یعنی آن اسم جامع الاهی که در دل ماست می گوید: تو در دل حضور داری که غمها و زاریهای عاشقانه سر می دهی، یعنی طعم وجود را نمناک و غمناک می چشی، مثل مریضی که شربت تلخ می خورد و شفا می یابد. تا حالا سالک خیال می کرد در فراق است، اما نه خود را می دید، حال دیگر غایب می شود و تسلیم حکم جلالی وقت می گردد، عاشق قهر و لطفش می شود، رمزی معشوق بر دل عاشق وارد می کند که دایماً در حال تأدیب و حضور باشد.

قَحطَبی می گوید: من خودم را قربان کسی می کنم و بار اندوه کسی را می کشم که دیگر کوه های استوار هم در آن اثر ندارند.

اصلاً اهل عشق اهل قبض و سـوز و وصلند، یک نظر هست که قبض می آورد و قبض است که بسط می آورد، بسط بدون قبض به عقیده بعضی عرفا معنا ندارد.

نکته دیگر در معنای قبض به دست حقّ رفتن است.

“ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيراً”، آنرا به سوی خود بازگرفتیم به آسانی.

خواجه عبدالله انصاری می فرماید: قبض به مقام نگاه داشتگان حق است، عده ای را با وفات و موت قبضشان می کند و از پیـش چشــم خلـق بـر می دارد آنهـا را، عـدّه ای را از خلـق قبـض می کنـد و نگـه می دارد و از چشـم جهـانیـان می پوشاندشان، عدّه ای دیگر را از خودشان قبض کرده و در صفای سیر خویشتن می آرد، از خودشان نگه می دارد.

خواجه عبدالله می فرماید: الاهی جهد بنده چیست؟ کار خواست تو دارد، بنده به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟ آنرا که نخواستی چون آید؟ و او را که نخواندی کی آید؟

این کار خداوند است که سایه می کشد به بندهء عاشق خویش. قبض نوعی خلوت با مولاست، از سِرّ خود باز کردنِ با حقّ و پذیرفتن قدرت او و استغراق در جلالت او و تاریکی های خود را دیدن و دیده باز کردن به صفات فعلی و ذاتی و جلالی حقّ.

خود قبض مکاشفهء حقیقت از عِزّ جلالی است در دلی که نهان است. در واقع قبض ادب در معرفت و در خدمت حقّ درآمدن است.

نکته بعد اینکه قبض نوعی تَبَتُّل است، انقطاع از حظّ نفسها و چشم داشتها، از همه چیز بریدن.

“… وَ تبتّل اليه تبتيلاً”(المزمل، آیه ۸)، … باز گسل از کارهای بازگسستنی به سوی او. بهشت با همه نهرهایش و حوری هایش در خیال اهل قبض نیاید، دوزخ با همه غُل و زنجیرش از نهیب سوزش سینه اهل قبض بلرزد.

نکته بعد آنکه قبض نوعی تزکیه و تهذیب باطن مرید است تا مقام دیدار.

امام جعفر صادق(ع) می فرماید: در مرگ نفس که همان قبض باشد، حیات قلب نهفته است.

قبض بازاری در دل می سازد که نقش جگرهای سوخته و دلهای شکسته در آن است. عارف برای لقاءالله به مرگ محتـاج است، و بر امید دیـدار قلب و جانش را با سوز و گداز پر می کند. از سایهء حجاب می رهد و از درد قطعیت یافتن تا رسیدن به مقام آزادی معنوی و بندگی، طلب اهل غفران و عشق همین است.

قبض مقام اِصبِروا، صبر بر بلا و صابِروا، صبر بر معصیت و رابِطوا، صبر بر طاعت و بندگی است. آنها در مقام حرمت(یعنی احترام)، بر آرزوی وصال هستند و در فراق وصال می سوزند، که خطاب به دل و جان خویشتن می گویند: با سوز و شوق و درد بساز تا رابطه استوار بماند.

خیال از پیـش برخیــزد به یکبــار

نمانــد غیــر حـق در دار دیار

تو را قربی شود آن لحظه حاصل

شوی تو بی تو با دوست واصل

***************************

ورود به عشق الهی، موجبات حشر الهی و قیامت صغری وجود ما را فراهم می کند. این چنین قابلیتی را دل ما دارد. آینه دل سالک این صور حقیقی را هویدا می کند. اگر توهّمات، علایق دنیا، پرکندگی ها و هوسها بگذارد، این شوق دیدار در ما پدیدار می گـردد. قبـض و بسط دل از نشانه های این تحوّلات می باشد. آن لطیفه الهیّه که به اهل سلوک در روز تشرّف داده می شود، در واقع حیات دوباره ای است که به قلب داده شده است. فرد قبل از آن تنها جانی داشت که با آن فقط می زیست. بعد حیات معنـوی و روحـی پیدا کـرده و دست به یک سفر انفسی در دل می زند. او به خلـوتی می رود که هیچ نامحرمی در آن جای ندارد.

می خواهد در پیشگاه خداوند همچو میهمان محشور شود. دل محشر پرهیزگاران است. خداوند او را می برد به رحمت امتنانی خویش و قوت نور بدو می دهد. انوار جمال خویش را که موجب تقدیس ملایکه مقرّب هست، بر دل او می تاباند و غیریّت موهوم را که عاشق توهّم کرده می سوزاند و معشوقش را بجای عاشق در دل می نشاند، تا همگی او شود. هر که از یار یار می جوید، آنچنان یار یار می گوید. عظمت معشوق الهی در دل سالک چنان است که ابتدا خوف و ترس و بعد قبض گرفتگی دل و سپس هیبت همراه عشق می آفریند.

در این بحث به اثرات این قبض و هیبت الهی می پردازیم.

اثرات قبض و بسط:

اهل قبض یا بسط، خوف ثابت و پایـداری در دل پیـدا می کنند که آن خـوف عشق به مولا را تقویت می کنـد، در نهایت آنها اهل تمکین می شوند که حالشان از تغییر می گذرد و در وجودِ حقّ محو می گردند و خوف بی خوفی پیدا می کنند، ” لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ “(یونس – ۶۲)، نه خوفی بر آنها در نهایت جاریست و نه حُزنی.

عارفی که از وَهم و حرمان و بهت که مستلزم خوف بوده رسته، مصداق این شعر شیخ محمود شبستری شده:

قریب آنست کو را رَشِّ نور است

بعید آن نیستی کز هست دور است

اگـر نـوری ز خـود در تـو رساند

تـو را از هستـی خــود وا رهـــانـد

آری، سالک هر دو قرب را ادراک می کند، قربی ایجادی که حقّ به تجلّی شهودی بر مخلوق خود ظاهر می گردد و خود را به نقش او می نمایاند، آنچنان که حضرت علی ع فرمود: ” مَعَ كُلِّ شَى ءٍ لا بِمُقارَنَهٍ”، یعنی با هر چیزی هست امّا نه به مقارنه و نزدیکی.

یعنی اینکه همه قریبند و قوام جمعی اشیاء به این نور حقیقت است، اما این نور فقط در آنها نیست، از طرفی هم اگر این ظهور و نور حقّ نبود همه در عدم آباد پنهان بودند.

قرب دوم، قرب شهودیست.

خیال از پیش برخیزد به یکبار

نماند غیر حقّ در دار دیّار

سالکی که از وَهم گریخته، به قرب شهودی هم رسیده است، این قرب مورد ستایش حقّ است، چرا که تحقّق یقین و معرفت حقیقیست. سالکی که بدین مقام رسد، مقام محمود یا ربوبیّت حقّ‌ّ که ستایش شده خداوند است را دارد.

“إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُحْسِنِينَ”(عنکبوت – ۶۹)، این مقام، مقام محسنی است، یعنی پرورش ربّانی روح انسان به واسطه ربّ. این مقام برای ما نیست، چرا که هنوز در نشئه حسّی و یا حتّی برزخی هستیم و در بوده و نابوده خود هستیم.

چه حاصل مر تو را زین بود و نبود

کز او گاهیت خوف و گه رجاء بود

شیخ محمود لاهیجی می فرماید: دوئیّت و وجود مجازی و مقیّد و تعیّنات هستند که موجب ترس ما می شوند، اینها سایه هایی هستند که طفل از سایهء خود می ترسند، اما اینها همه در نورانیّت و شهود اسم حقّ محو می شوند.

نترسد زو کسی کو را شناسد

که طفل از سایه خود می هراسد

نماند خـوف اگر گردی روانه

نخــواهد اسـب تــازی تـازیـانه

سالک از همه دست شسته، علاقهء غیری در دل ندارد، خوف و قبض را هم در هیبت الهی دیده است، همچو تازیانه ای که نفوس انسانی که طالب شهوت و خور و خواب هستند و در طاعت و سلوک تقصیـر می نماینـد، بـر گُـرده سالک می زنند تا زودتر به کمال برسد. اهل هیبت و قبض همچو اسب تازی دونده است، نه قرار دارد و نه سکون، سکونش همان قبضش هست و دیگر کافیست، او مجرّدانه در کوی عشق با کشیدن درد و چشیدن زهرِ او لاابالی و بی باکانه سِیر می کند، و ندا سر می دهد:

در عشــق مجـــوی ما و من را

صـد بار بگفتـــم ایـــن سخــن را

ای ابجـدِ عشــقِ او نخــوانــده

در وصــل و فـراق خــویش مانده

در عشق نه شکّ و نه یقین است

نه خوف و رجاء و کفر و دین است

آن سرور دین چو رفت این راه

بنگــر کــه چــه گفــت؛ لِی مَعَ الله

این جان مشتاقانه و متفکّرانه و سالکانه و عالمانه بدون تکلّف و سختی، همراه با بار ولایت و کشیدن جور دشمنان ولایت، به سوی حقیقت الاهی روانه است، تا وصل خود را در فنای خویش ببیند و بر سر کوی او شادان و خندان برود.

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گـرم رو، سوزنده و سـرکش بــود

لحظـه ای نه کافـری داند نه دیـن

ذرّه ای نه شـک شناسـد نـه یقیــن

عشـق جانان هـر کجا منزل گرفت

جان آن کس را ز هستی دل گرفت

یا:

خلق اطفالند جز مست خدا

نیست بالغ جز رهیده از هوا

خوف از آتش و عذاب و دوزخ وابسته به علاقه ها و بستگی و تعیّنات است، سالک اینجا حتی از عذاب هم خوف ندارد و عذاب را در فراق می بیند، برای همین گفته اند که قبض و هیبت الاهی آتش عشق است و بسط نور عشق است.

شیخ لاهیجی در ادامه می فرماید: سالک طریق باید اجازه دهد آن پتک بزرگ آهنین که هول از من و نفس است، بر سرش کوبیده شود تا هی توبه کند و به خاکساری و هیچی خودش پی ببرد و روحاً به سجود و خشوع بیفتد و عرض کند که از خاکیم و هیچ، تو ما را دوباره بر می انگیزی، به یاد آن روز و رستاخیز وجودمان، پس می گوییم؛ بگذار تا آن پتک زده شود که اگر بمیریم خوب است.

اینجا باید نفس آتش زده شود تا زر و طلای خالص شود و وجود آهنین در آن ظاهر شود، که دیگر هیچ آتشی او را نسوزاند و هر آتشی از او فرار کند و بگریزد.

تو را از آتش و دوزخ چه باک است

که از هستی و جان، جان تو پاک است

ز آتـش، زرّ خــالـــص بــرفـروزد

چــو غشّی نَبْوَد اندر وی چـه سـوزد

اهل قبض و هیبت خداوندان بلا هستند که با بلا انس می گیرند و ابراهیم وار در آتش می روند.

شبلی می فرماید: انسِ کاذب، وحشت توست از خود و دنیای خود، ای سالک؛ بالاترینِ مقامِ انس آن بُوَد که صاحب آن او را در آتش اندازد و او محبوب خود را فراموش نکند و از خود غایب باشد، همچنان که حضرت ابراهیم در آتش نمرودیان خود را فراموش کرد و همواره به یاد محبوب بود.

“يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ”(انبیاء – ۶۹).

هُجویری در”کشف المحجوب” می فرماید: هیبت اهل قبض خودش قرینهء عذاب و فراق و عقوبت است، اما انسی دارد که نتیجه وصل و رحمت می شود، تا دوستان محفوظ می گردند و با انس قرین دوست می گردند. “الله مونسٌ کلُّ وحید”.

باز می فرماید: آنان که اهل فناء هستند، هیبت مولا را مقدّم می داننـد و آنان که اربـاب بقاء هستند، انس را مقـدّم می دارند.

عزّالدّین محمود کاشانی می فرماید: هیبت در اهل قبض عبارتست از؛ محو باطن و مطالعه و معرفت کمال جلال محبوب. جلال صفات محبوب، صفای قلب سالک است، این جلال ذات مَشرَب روح است، حالت هیبت روح از فرط انقباض، در سالک پدید می آید و آن مُقَوِّمِ انس هم هست و انس اینجا گشایش بوجود می آورد. چنانچه حضرت جنید می فرماید: “الانسُ ارتفاعُ الحِشمت معَ وجودُ الهیبت”.

سالک بزرگی پیدا می کند با هیبت وجود الاهی و مانند زر پاک می شود و از دوزخ می گذرد.

شیخ عطّار رضوان الله علیه، در حکایت شیخ صنعـان، که مـریدان نصیحت وی می نمـودند که تـرک عشـق بازی کن، می فرماید:

دیگری گفتش که دوزخ در ره است

مرد دوزخ نیست هر کو آگه است

گفت اگـر دوزخ شــود همـراه من

هفت دوزخ سـوزد از یـک آه مـن

دوزخ خانه اهل هیبت نیست، خانه اهل نفس است، آنها از بهشت هم فارغ شده اند.

قرب جانان، جنّتِ جان است و بُعدش دوزخ است

روضهء دل روی یار و قامتش طوبی بُوَد

ابن خفیف می فرماید: اندوه اهل قبض، باز داشتن نفس است در طلب طرب.

سُفیان بن عینه می فرماید: اگر اهل قبضی بر حال امّت خود بگرید، حقّ رحمت کند به گریستن او و بر آن امّت رفعت و رحمت آوَرَد.

گریستن از اندوه دنیا فرد را نابینا می کند، اما گریستن و حُزنِ اهل هیبت، چشم او را باز می کند. یک چشم بسته و دیگر چشم باز است. و در نهایت باید گفت که هیبت دلیل رستگاریست، سالک از غِلّ و غَش خالص می شود و مغشوشات که همانا پرده های انسانیّت است، با قبض کنار می رود و علم ظاهر می شود، این خود دلیل نجات است.

لذّتیست آمیخته به غم “بَشرُهُ فی وَجِهِهِ وَحُزنُهُ فی قَلبِهِ”(حضرت علی ع). بشارت در وجه و صورتش است و حزنش در قلب. اینچنین اندوه و گریه ای پادشاهیی است که فقط به بـودن با او رضـا می دهـد، خداونـد چنین دلـی را دوست می دارد. اوّل حال در این دل حیرت بود و بعد دِهشت و بعد هیبت، یعنی در ابتدا سالک عقلش در حیرت افتاد و بعد دلش به دهشت و آگاهی، و در مرتبهء سوّم هیبت از دیدار مولا.

در “التّوضیح” حضرت شاه شهید می فرماید: دهشت علّتش از غرق شدن در بحر هستیِ حقایق است و به این آب حیات است که دلهای مرده را زنده می کند.

حیرت غفلت از داناییهای گذشته خود است و قبل از دهشت است. در حال هیبت سالک از خود غافل شده است و پا در مقام ربوبیّت می گذارد.

مـؤمـن و کافــر بـدو یابـد گذار 

ما ندیدیـم انـدر ایــن ره دو نار

نَـک بهشــت و بـارگـــاه ایمـنـی

پــس کجـا بـود آن گذرگاه دنی

چون شما این نفس دوزخ خوی را

آتــش ایــن گبــر فتنـه جوی را

جهـدها کـردیـد و او شـد پر صفا

نــار را کُشتیـــد از بهـــر خــدا

آتـش شهـوت که شعله مـی زدی

سبـزهء تقـوا شــد و نـور هَـدی

آتـش خشـم از شما هـم حلم شـد

ظلمـت جهـل از شما هم علم شد

نفـس نـاری را چـو باغـی ساختیـد

انــدر او تخــم وفــا انــداختیــد

داعـی حـق را اجابـت کـرده ایـــد

در حجیـم نفـس آب آورده ایــد

دوزخ مـــا سِــزَد در حـقّ شمـــا

سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا

میبدی در تفسیر آیهء “وَ طَهِّر بیتی”(سورهء حجر – ۲۶) می فرماید: وحی به داوود (ع) آمد که ای داوود، خانه پاک گردان تا خداوند خانه، به خانه فرود آید. گفت بار خدایا؛ آن کدام خانه است که عظمت و جلال تو را شاید؟ گفت آن دلِ بندهء مؤمن است. گفت‌ بار خدایا؛ چگونه پاک گردانم؟ گفت آتش عشق در او زن، تا هرچه نِسَبِ ما ندارد سوخته گردد، آنگه به جاروی حسرت بِروب، اگر سرگشته ای در طلب ما بود آنجا را نشان ده، که خیمه گاه قدسیان است.

آن کیست اندر راه دل

کو را نباشد آه دل

کار آنکسی دارد که غرقابهء آن آه شد.

در پایان قبض و هیبت الهی – همانگونه که قبلاً گفته شد – حیایی به سالک می دهد که از همه احوال خود و حقایق دریافتی مراقبت نماید.

این حیاء چهار قسم است:

۱- حیای اجلال؛ مثل اسرافیل حیات بخش که پر خویش پوشید از شرم خدای.

۲- حیای حشمت؛ بزرگی و عظمت حقّ است که شرمساری را دوام می بخشد.

۳- حیای استحقار؛ که دیگر آرزوهای حقیر دنیوی، سالک ندارد.

۴- حیای ربّ؛ در این مرتبه نامه ای مهر شده به بنده، حقّ دهد که تو را بخشیدم با اینکه قاصر و مقصر بودی.

این حیاست که گدازش دل و انقباض از تعظیم مولا را درپی دارد.

ان شاءالله همه ما بخشیده شویم.

ــــــــــــــــــــــــ

۱- درج شدن و عین چیزی شدن


پایان


 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

111 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>